محمد بن حسين البيهقي

768

تاريخ بيهقى ( فارسي )

يا ناحيهء كوهستانى مركز ايران ( 15 ) - سعيد : از لحاظ دستورى عطف بيان يا بدل فرزند ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 420 شمارهء ( 16 ) ( 16 ) - ساخته : مجهز و آراسته ، صفت حال براى مفعول ( سعيد ) ( 17 ) - نشانه : مظهر و نماينده و نمونه و علامت ( 18 ) - كدخدائى : پيشكارى و وزارت ( 19 ) - حل و عقد : گشاد و بست ( 20 ) - خفض : بفتح اول و سكون دوم فرونهادن و پائين آوردن ( 21 ) - رفع : بفتح اول و سكون دوم بلند كردن و برداشتن و مراد ترقى دادن و بركشيدن ص 620 ( 1 ) - ديدار : مشهود و مرئى و ديده شده ، صفت بمعنى مفعولى مشتق از مادهء ماضى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 62 شمارهء ( 1 ) ( 2 ) - مناصحت : خيرخواهى ، مصدر باب مفاعله - مناصحت تو : مضاف و مضاف‌اليه ، اضافهء مفيد وابستگى فاعلى ( 3 ) - بگذاشته بود : ترك كرده بود ( 4 ) - فترت : بفتح اول و سكون دوم و فتح سوم ضعف و شكستگى و سستى ( 5 ) - معنى جمله : در كار رى از دست رفت ( 6 ) - بو الحسن سيمجور : حكمران خراسان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 172 شمارهء ( 14 ) ( 7 ) - برخاست : از ميان رفت و قطع شد ( 8 ) - پسر كاكو : ابو جعفر محمد ابن دشمنزيار حاكم اصفهان ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 13 شمارهء ( 2 ) ( 9 ) - داهى : زيرك و هوشيار ، اسم فاعل ( صفت ) از دهاء بفتح اول ( 10 ) - گربز : بضم اول و سكون دوم و ضم سوم مكار و زيرك ( 11 ) - زرق : بفتح اول و سكون دوم ريا و فريب ( 12 ) - دندانى به دو نموده نيايد : به كنايه مراد خشمى بوى نشان داده نشود ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 51 شمارهء ( 7 ) ( 13 ) - سر بر خط آرد : سر بر خط نهد و به كنايه مراد اطاعت كند ( 14 ) - قوى : بفتح اول و كسر دوم در اينجا بمعنى فراوان و زياد ( 15 ) - نهاده آيد : قرار گذاشته شود ( 16 ) - مىدهد : بجاى « بدهد » به كار رفته است ( 17 ) - اصحاب اطراف : فرمانروايان شهرهاى دور - دست ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 411 شمارهء ( 15 ) ( 18 ) - نظام نگيرد : سر و سامان نيابد ، جملهء جزاى شرط ( 19 ) - خداوندزاده : شاهزاده ( 20 ) - مانم : ترك كنم ( 21 ) - رازيان : اهل رى جمع رازى ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 413 شمارهء ( 4 ) ( 22 ) - خود نيك : همانا پسنديده و خوبست ، جواب شرط ، خود ضمير مشترك براى تأكيد ( 23 ) - روان شوند : به سراى ديگر روند و تلف شوند ( 24 ) - باشد : ظاهرا مصحف « باشند » است عطف بر « روان شوند » - معنى جمله : اين جانبازى به حكم وظيفه و اطاعت است ص 621 ( 1 ) - عمال : بضم اول جمع عامل بمعنى حاكم ( 2 ) - امضا كردن : روان گردانيدن و اجرا كردن ؛ امضا مخفف امضاء مصدر باب افعال ( 3 ) - بارى : خلاصه و سخن كوتاه ( 4 ) - معنى جمله : نشان فتح اصفهان از اين سخن پيدا كردم ( 5 ) - چند بايد : چه مقدار بايسته و لازم